کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

یه عالمه عکس خوشگل از قندی مامان تو اتاقش....

سلام به همه دوستای گلی که به خونه ی عشق من سر میزنن........ دوستتون دارم و از همتون ممنونم. این عروسک جدید کیاناست خیلی دوستش داره.... و اینم حالتهای مختلف از کیانا و عروسکش قابلمه رو روی میز دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ههههههههههه شیرینکاری های کیاناست دیگه!!!     کیانا و عروسک بادی کیانا و ژست قشنگش کیانا و مکعب هوشش که هنوز عکسهاشو نچسبونده بودیم!!!!!!! کیانا داره مکعبش رو پرت کنه!!!!!!!! کیانا داره نی نی شو میخوابونه!!!!!!!! بازم کیانا و نی نیش کیانا تو تختش   این در کمد کیاناست و این عروسکهای ناز هم سوغاتی دایی جون و زندایی جونه  اینا هم نم...
14 آبان 1391

عزیز دلم مامانو به خاطر تموم این نامهربونیهاش ببخش....

دلم به اندازه یه دنیا گرفته خیلی ناراحتم خیلی.......... از چهارشنبه تا شنبه خونه بودم و هر روز با نوازش دستای کوچولو و پر مهر تو بیدار میشدم ...... همینکه منو کنارت میدیدی با احساس آرامشی که توی چهره نازت مشخص بود دوباره چشمای قشنگت رو میبستی و میخوابیدی......... دختر نازم مامانو ببخش که تنهات میذارم و میام سرکار به خداوندی خدا تموم این مشکلات رو به خاطر آسایش فردای تو به جون میخرم. تموم این با استرس از خواب بلند شدنای خودم و یواشکی آماده شدنم برای اینکه تو بیدار نشی رو به خاطر آسایش فردای تو تحمل میکنم. این چند روز که پیشت بودم هر روز که هراسون از تو اتاق صدام میکردی بدوبدو میومدم و بغلت میکردم و تو با اون زبون شیرینت و صدای گرفته...
14 آبان 1391

یه دوره آموزشی 5 روزه در تهران با قند عسل

سلام نبات قندی هفته گذشته از پنج شنبه رفتیم تهران جمعه خواهر زندایی منصوره دعوتمون کرده بودن قم ما هم ناهار رفتیم اونجا و بعد ما با خاله جون برگشتیم تهران و بابا داود رفت ساوه......... شنبه که کلاس نداشتم از یکشنبه قرار بود برم دوره آموزشی تحقیق و توسعه..... شنبه شب متاسفانه شما تب شدید کردی و من ساعت 3.30 نصفه شب مجبور شدم به عمو مهدی زنگ بزنم تا برات شیاف استامینوفن بگیره.... خلاصه توی این 5 روز دوبار دکتر بردمت و شما دچار اسهال خونی شده بودی که خدا رو شکر بهتر شدی.. برای خاله ملیکا که نه برای نینیش از بهار با خاله جون خرید کردیم یه عالمه چیزای ناز........ پنج شنبه هم روز آخر کلاس بود و تا 2 بیشتر طول نکشید و زود اومدم و ماما...
2 آبان 1391
1